
دوباره قصهي موج است و ساحل خــامـوش
دوباره يك تپش و اضطراب و جوش و خروش
دوبــاره خـاطــره ي تلخ « آي آدمـها »
و باز نعرهي مــستانه بانــگ نــوشـانوش
دلــم گـرفـته ازاين خشكي كويري هــا
كجاست سبـزي جـانبخش شاعرانهي يوش
جنــان از ابــري ايــن روزهـا هراسانم
كه بار نالهي خود ميكشم شبانه بـه دوش
بيــا عــزيزتـرينـم، بيـا كه سبز شوم
دوبـاره مثل چمن در ميــان آن آغـوش
نه ، مثل يك شقايق پژمرده نيستي
يك چشم بي طراوت غم برده نيستي
تو مثل موج ، مثل نواهاي بندري
آهنگ دشتهاي دل افسرده نيستي
در معبد دو چشم تو فانوس ميشوند
دلها، كه يك فروغ فرو مرده نيستي
از مستي نگاه تو لبخند ميچكد
مانند بغضهاي گره خورده نيستي
با خاطرت كه شعر ترانگيز گشته است
حالا بخوان كه شاعر آزرده نيستي
غلامرضا فتحي
۱۰/۵/۸۷
نگفتهام كه چشمهاي او هميشه فرق ميكند؟
نگاه مست آشناي او هميشه فرق مي كند
نگفتهام كه او نهمثل ديگران،نهمثل يكگل است؟
و ناز و عشوه و اداي او هميشه فرق مي كند
نگفتهام كه از كلام او اگر چه عشق مي وزد؟
ولي سكوت دلرباي او هميشه فرق مي كند؟
مدام مي پرد دلم به هر طرف،ولي نگاه كن
كه پر كشيدنم براي او هميشه فرق مي كند
دگر به احترام چشمهاي او سكوت مي كنم
كه شاعر غزلسراي او هميشه فرق مي كند
غ.فتحي
تا آن سياه زخم گلو گير بر تن است
فريادهاي سرخ شقايق سترون است
سرها و تيغ ها ! دل غم نيز بشكند
هر «لاله» داغديدهي احساس«لادن» است
شور جوانه بستن گلها به خواب رفت
وقتي سخن از آتش و بحث از شكستن است
بسته است راه عاطفه ، وقتي اميد چشم
وامانده پشت خاطرهي تلخ روزن است
سرب عبور ثانيه ها دل شكاف شد
تاريخ از تبار غم و خون و آهن است
19/1/1387 غ. فـتحي
باز امشب از غمي از آتشي جانسوز مي گويم
از حضور كهنه بغضي مرده و مرموز مي گويم
باز امشب مي تراود غصه ام آهسته آهسته
تا سحر از قطره قطره اشك شب افروز مي گويم
واي من، در اين شب تلخ سياه سرد بي معنا
باز هم از قصه ي شيريني آن روز مي گويم
سطر سطر دفتر عشق ایپسر رنجاستو اینکمن
بيتي از ابيات آن ديوان پند آموز مي گويم
25/10/83 غ. فـتحي
می خوانم از چشمت که غو غا می کنی٬ نه؟
باز این من بیـــچاره رســوا مــــی کنی ٬ نه؟
می خوانم از چــشمت که می سـاز ی خرابم
ویـــران ویــرانم ســـراپـا مـــی کنــــی ٬ نـه؟
از آن نگــاهـــت٬ آه بــاز از آن نـــگــاهـــت
یک رشته اشک از چشم من وامی کنی٬نه؟
تنگ اســت از غـم کــوچه های سینـه ی من
پس طــرح تخــریب دل اجــرا مــی کنــی نه؟
هندوی عــشقت کفــر و دینم را یــکی کــرد
در ایــن نمــایش کار سیــتا مــی کنـــی٬ نه؟
من هر گــز از یـــادت نمیــــکاهم و تو نــیــز
لــبــر یـزم از اشـعــار نیـــما مــی کنی٬ نه؟
دیـــگــر چـــــراغ باورم نـــوری نـــــدارد
این بار هم امـــروز و فــردا مـــــی کــنـی٬نه؟
غ. فـتحي
به سينه ام غزل چشم تو مي آويزم
وهر چه شاعري ام را به كوچه مي ريزم
براي طبع نگاهت كه پاك و درياييست
دوباره ازدل خود موج نو بر انگيزم
سرود سبز بهاري بيا عبورم ده
ازاين توقف بي مهر زرد پاييزم
اگر چو اشك مرا از دو ديده اندازي
دوباره آه شوم از دل تو برخيزم
غ. فـتحي
گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود
«محمد علي بهمني»
ترانهي چشم
بيا بخوان غزل عاشقانهي چشمت
كه ميرد اين دل من بي ترانهي چشمت
غريب چشم من امشب كه خيس باران است
بيا براي خدا بر به خانهي چشمت
سرت بهراه من انداز گفت و من كردم
دگر چه هست عزيزم بهانهي چشمت
دلم براي دلم تنگ ميشود گاهي
كه كردهام همه او را روانهي چشمت
به موجهاي نگاهت سپردهام جان را
خدا كند برسد تا كرانهي چشمت
به ميهماني خوابت شبي مرا بپذير
كه تا نهم مژه بر آستانهي چشمت
7/3/85 غ. فتحي
ای جان فداي يك نگه عاشقانه ات
مردم براي يك نگه عاشقانه ات
اين خانمان خرابي من داني از كجاست
هست از بلا ي يك نگه عاشقانه ات
آماج تير سرزنش مردم كنون
از يك خطاي يك نگه عاشقانه ات
دل مي بري به شرم سكوتت ولي نه چون
شورحياي يك نگه عاشقانه ات
شيرين سخن! ببين كه چها گفت با دلم
ناگفته هاي يك نگه عاشقانه ات
لغزيد پاي دل زجفايت ولي گرفت
دست وفاي يك نگه عاشقانه ات
4/10/1385 غ. فتحي
به رنگ ناب ترين خاطرات شيريني
شبيه پاك ترين لحظه هاي ديريني
به بوي خنده ي تو نشئه مي شود چشمم
تو مثل مستي يك باغ ، مثل نسريني
به روي پهنه ي رؤياي آسماني من
تو با شكوه ترين خوشه هاي پرويني
غروب ، مرگ ، شكستن ،سكوت ، تنهايي
براي هر چه كه درد است باز تسكيني
مگير چهره تو ازمن، براي من تو هنوز
عزيز دخترك آ ن دو كوچه پاييني
بيا دوباره بيا تا براي هم پوشيم
لباس ساده ي آن روزهاي خوشبيني
غ. فتحي
هنوز میشود ازدستهای تو گل چید
ودرنگاه تو یک دشت بوی نرگس دید
هنوز می شود از گونه هات بوسه گرفت
وطعم یک هوس عاشقانه را فهمید
هنوز ازتو توان کام دل گرفت و سپس
به راز عصمت تو چند ساعتی خندید
دلم خراب خراب است چون به هر نازت
هزار مرتبه این سقف سینه ام لرزید
پریدم از نگهت چندبارو برگشتم
که دام گیسوی تو آشیانه می پاشید
برای رندی چشمت که حافظ غزل است
کدام واژه توان یافت تابدان نامید
غ. فتحي
یادت به خیر ای که دلت آفتاب بود
مهرت زلال و عشق تو همرنگ آب بود
یادت به خیر ای که سرا پا وجود تو
همچون فرشتگان خدا روح ناب بود
یادت به خیر باد، که با ماه روی تو
این تیره آسمان دلم پر شهاب بود
میریخت قطره قطره محبت ز چشم تو
احساست از سلالهي ترد حباب بود
وقتی که بامداد جدایی فرا رسید
قلبم هنوز روی دلت گرم خواب بود
می بینمت دو باره؟ دلم این سؤال کرد
دردا که این سؤال دلم بی جواب بود
غ. فتحي

